عشق
عشق

*~*~كـاش قلبم درد پـنـهـاني نداشت~*~*

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

                         كـاش قلبم درد پـنـهـاني نداشت 

 

                          چهره ام هرگز پريـشاني نداشتتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netكـاش بـرگـهاي اخر تقويم عشق

                          حرفـي از يك روز پنهاني نداشتتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netكـاش مـي شدراه سخت عشق 

                           بـي خـطر پيمود وقرباني نداشتتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net



| *| نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390(بازدید ), و ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط اشکان |
*~*~نظر یادتون نره~*~*

                                                              سلام به همه

         

بازدید کننده های محترم لطف کنین یه نظر هم بدید. ممنونتون میشم



| *| نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390(بازدید ), و ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط اشکان |
*~*~دیشب~*~*

دیشب خواب چشماتو دیدم
خواب نگاه پر معنا تو
دیدم
توی بارون قدم به قدم
منو تو کنار هم
من با باله پرواز توی اوج آسمونها
تو با گرمای حرفات توی دل ابرا
سرمای خیسه بارون روی شونه هام
گرمای حرفات روی نفسام
تاریکی‌
شوم شب اومد سراغم
ترس از دوری چشمات اومد سراغم
لحظه وداع چشمات
دوری از گرمای نگات
پرندهٔ نحس صبح اومد سراغم
لمس پرهاش کرد
بیدارم
نگاه من به اتاق
خالی‌
خالی‌ از اون رویای خیالی



| *| نوشته شده در چهار شنبه 10 آذر 1390(بازدید ), و ساعت 12:0 قبل از ظهر توسط اشکان |
*~*~سال ÷یش~*~*

چند سال پیش ...
وقتی كه تركم می كردی ؛
گفتی كه از یاد ببرم ؛ هر آن چه بین مان بود
.........
و من نیز اسمت را

بر در و دیوار نوشتم
تا خاطرم باشد كه باید ...
 

فراموشت كنم !



| *| نوشته شده در چهار شنبه 9 آذر 1390(بازدید ), و ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط اشکان |
*~*~نفس می کشم~*~*

نفس می کشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد آغوشت بیفتم .



| *| نوشته شده در چهار شنبه 9 آذر 1390(بازدید ), و ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط اشکان |
*~*~ماه محرم تسلیت باد~*~*

 

 



| *| نوشته شده در یک شنبه 6 آذر 1390(بازدید ), و ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط اشکان |
*~*~قلب من~*~*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آسمون دل سوت و کور شده چرا ابریه

 

 

 

 

 

 

 

 

اشک تو چشام مث بارونه جای تو خالیه

 

 

 

 

 

 

 

 

روز و شب چشام  براهت میشینه بگو تو کی میای

 

 

 

 

 

 

 

 

تنهایی واسم دیگه یه همدمه آخه  تو کی میای

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچوقت یاد تو فراموش نمی شه وو  کسی جای تو نمی شه باشه وو

 

 

 

 

 

 

 

 

قلب من فقط واسه تو می تپه عشق مـــــن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچوقت یاد تو فراموش نمی شه وو  کسی جای تو نمی شه باشه وو

 

 

 

 

 

 

 

 

قلب من فقط واسه تو می تپه عشق مـــــن

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق من تویی روزو شبام تویی نفسی نموند

 

 

 

 

 

 

 

 

مگه می شه غم بشه ازم جدا رمقی نموند

 

 

 

 

 

 

 

 

تو که رفتیو قول پاکمون فراموش شده

 

 

 

 

 

 

 

 

سیم سازمم دیگه نمیزنه بی صدا شده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچوقت یاد تو فراموش نمی شه وو  کسی جای تو نمی شه باشه وو

 

 

 

 

 

 

 

 

قلب من فقط واسه تو می تپه عشق مـــــن

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچوقت یاد تو فراموش نمی شه وو  کسی جای تو نمی شه باشه وو

قلب من فقط واسه تو می تپه عشق مـــــن



| *| نوشته شده در دو شنبه 16 آبان 1390(بازدید ), و ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط اشکان |
*~*~کشتی~*~*

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به 2 قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.ا 
نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.ا 
هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.ا 
بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت. 
سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند. 
با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود. 
هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید : 
"چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟" 
مرد اول پاسخ داد: 
" نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست " 
آن صدا سرزنش کنان ادامه داد : 
"تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی" 
مرد پرسید: 
" به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟ " 
"او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود



| *| نوشته شده در پنج شنبه 7 مهر 1390(بازدید ), و ساعت 12:25 قبل از ظهر توسط اشکان |
*~*~سر کلاس درس~*~*

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ،ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان تو باشد


| *| نوشته شده در پنج شنبه 7 مهر 1390(بازدید ), و ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط اشکان |
*~*~برای تو زندگی میکنم~*~*

 


برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ، اگر نباشی دیگر نیستم

تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود

عشق تو ، حضور تو ، به من نفس میدهد هوای بودنت

این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم

نه به انتظار شکستم ، نه منتظر کسی دیگر هستم

تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی

همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند میتپد

به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام

به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام

به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام

و

این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو میمیرم

به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است

به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است

بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است

در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام

خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ، میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار

تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم

تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم

نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست

بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم

نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ، نمیگویم همیشه بمان

 تا زمانی که هستی من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم

نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی

قلبی که تنها تپشهایش برای تو است

زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است !

دوستدارم عزیزم



| *| نوشته شده در چهار شنبه 6 مهر 1390(بازدید ), و ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط اشکان |